‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

جامه خاص سلطان محمود!

از بهر روز عيد، سلطان محمود خلعت هرکس تعيين می‌کرد. چون به طلحک رسيد، گفت: «پالانی بياوريد و به او دهند». چنان کردند.
چون مردم خلعت پوشيدند، طلحک آن پالان به دوش گرفت و به مجلس سلطان آمد، گفت: «ای بزرگان! عنايت سلطان از اينجا در حق بنده معلوم کنيد که شما همه را خلعت از خزانه فرمود دادن، اما به من لباس خاص خود را داد».

منبع:
کلیات عبید زاکانی

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

ظلم

آورده‌اند که انوشيروان را در شکارگاهی، صيد کباب کردند و نمک نبود. فردی به روستا رفت تا نمک آرد.
انوشيروان گفت: «پول نمک را بپرداز تا رسم داد و ستد رعايت شود.»
گفتند: «اين مقدار نمک ارزشی ندارد تا پول آن پرداخت شود.»
گفت: «بنياد ظلم در جهان اول اندکی بود، هرکس چيزی بر آن بيفزود تا به نهايت رسيد.»

منبع:
گلستان سعدی

۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

مادر

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم. دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت: مگر خردی فراموش کردی که درشتی می‌کنی؟

چه خوش گفت زالی به فرزند خویش *** چو دیدش پلنگ افکن و پیلتن
گر از عهد خردیت یاد آمدی *** که بیچاره بودی در آغوش من
نکردی در این روز بر من جفا *** که تو شیرمردی و من پیرزن

منبع:
گلستان سعدی

هزارپا

دست و پا بریده‌ای، هزارپایی را بکشت. صاحبدلی بر او بگذشت و گفت: سبحان الله! با هزار پای [پایی] که داشت، چون اجلش فرار رسید، از بی‌دست و پایی گریختن نتوانست.

منبع:
گلستان سعدی

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

شاعر و خواجه بخیل: بدان امید که بمیری و مرثیه‌ات نیز بگویم!

شاعری در مدح خواجه‌ای بخیل قصیده‌ای بگفت و برو خواند؛ هیچ صله نداد. یک هفته صبر کرد و اثری ظاهر نشد. قطعه تقاضایی بگفت و بگذرانید. خواجه التفات ننمود. بعد از چند روز هجو کرد، خواجه خود را به آن نیاورد. شاعر بیامد و بر در خانه او مربع بنشست. خواجه بیرون آمد و او را دید که به فراغت نشسته است. گفت: «ای مبرم بی حیا، مدح گفتی هیچت ندادم، قطعه تقاضا آوردی پروا نکردم، هجو کردی، خود را به آن نیاوردم، دیگر به چه امید اینجا نشسته‌ای؟»
شاعر گفت: «بدان امید که بمیری و مرثیه‌ات نیز بگویم!»
خواجه بخندید و او را صله نیکو بخشید.

منبع:
لطایف الطوایف - اثر: فخرالدین علی صفی

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

ستایش کار و پیشه آموزی: ملوک عجم

در تاریخ ملوک عجم، مسطور است که در آن وقت که گشتاسب از مستقر عز خویش بیفتاد - و آن قصه‌ای غریب است در تاریخ ملوک هم در این کتاب مذکور است - چون به روم رسید، در قسطنطنیه رفت و از دنیا هیچ نداشت و همت بلندش بار نمی‌داد که دست سؤال پیش کسی دراز کند. مگر اتفاق چنان افتاده بود که در ایام صبا در خانه پدر خود آهنگری را دیده بود که کارد و تیغ و رکاب‌ها کردی. و به هر وقت بیامدی و بر سر ایشان بنشستی و در نظر آوردی و در طالع او این صنعت افتاده بود. چون درماند، به نزدیک آهنگری رفت و گفت: من این صنعت دانم. او را به مزد گرفتند و از آن صنعت قوت روز حاصل می‌کرد و به کسی محتاج نبود. و چون به وطن خود باز آمد و بر تخت شاهی بنشست، مثال داد تا جمله محتشمان فرزند خود را حرفت آموزند. و این رسم در عجم منتشر شد و هیچ محتشم نبودی که پیشه ندانستی؛ اگر چه بدان محتاج نبودی. چنانکه گفته‌اند: الحرفة امان من الفقر.

پیشه آموز ای پسر که تو را *** پیشه باشد امان ز درویشی

منبع:
جوامع الحکایات

پروردگارا، بلا، وبا و علا را برانداز!

در مازندران مردی ستم پیشه به نام «علا» حکم می‌راند. خشکسالی روی نمود. مردم به استسقا بیرون رفتند. چون از نماز فارغ شدند، امام بر منبر، دست به دعا برداشت و گفت: پروردگارا، بلا، وبا و علا را برانداز!

منبع:
رساله دلگشا - اثر: عبید زاکانی

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

طالع بلند!

منجمی را بر دار کردند. کسی در آنجا از او پرسید که این صورت را در طالع خود دیده بودی؟
گفت: رفعتی می‌دیدم، لیکن ندانستم که بر این جایگاه خواهد بود!

منبع:
لطایف الطوایف - اثر: فخرالدین علی صفی

طبیب، گورستان و مردگان

طبیبی را دیدند که هرگاه به گورستان رسیدی، ردا بر سر کشیدی. از سبب آن پرسیدند. گفت: «از مردگان این گورستان شرم دارم، زیرا بر هر که می‌گذرم، شربت من خورده است و در هر که می‌نگرم، از شربت من مرده است!»

منبع:
لطایف الطوایف - اثر: فخرالدین علی صفی

دعای خیر!

درویشی مستجاب الدعوه در بغداد پدید آمد. حجاج یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعایی خیر بر من بکن.
گفت: خدایا جانش بستان!
گفت: از بهر خدا این چه دعاست؟!
گفت: این دعای خیر است تو را و جمله مسلمانان را.

ای زبردستِ زیردست آزار *** گرم تا کی بماند این بازار
به چه کارت آیدت جهانداری *** مردنت به که مردم آزاری

منبع:
گلستان سعدی

۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

ایرج میرزا: مذمت شراب

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی *** آراسته با شکل مهیبی سر و بَر را
گفتا که منم مرگ و اگر خواهی زنهار *** باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را
یا آن پدر پیر خودت را بکُشی زار *** یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را
یا خود ز می ناب کشی یک دو سه ساغر *** تا آن که بپوشم ز هلاک تو نظر را
لرزید از این بیم جوان بر خود و جا داشت *** کز مرگ فُتد لرزه به تن ضیغم نر را
گفتا پدر و خواهر من هر دو عزیزند *** هرگز نکنم ترک ادب این دو نفر را
لیکن چو به می دفع شر از خویش توان کرد *** «می» نوشم و با وی بکنم چاره شر را
جامی دو بنوشید و چو شد خیره ز مستی *** هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را
ای کاش شود خشک بن تاک و خداوند *** زین مایه شر حفظ کند نوع بشر را

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

از پندهای انوشیروان

اول گفت: تا روز و شب آینده و رونده است، از گردش حال‏ها شگفت مدار.
و گفت: با مردم بی هنر دوستی مکن که مردم بی هنر نه دوستی را شاید و نه دشمنی را.
و گفت: بپرهیز از نادانی که خود را دانا شمرد.
و گفت: اگر خواهی که کم دوست و کم یار نباشی، کینه مدار.
و گفت: اگر خواهی که بر قول تو کار کنند، بر قول خویش کار کن.
گفت: اگر خواهی که تو را دیوانه سار نشمارند، آنچه نایافتنی بود، مجوی.

منبع:
قابوسنامه (قابوس نامه)

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

از جاه تا چاه

يکی از وزرا سنگی بر سر نيکوکاری زد. مرد صالح که قدرت تلافی نداشت، سنگ را برداشت، در جيب نهاد، راهش را کشيد و رفت.
مدتی گذشت تا وزير به دلايلی مغضوب شد. شاه فرمان داد او را در سياهچالی زنداني کنند. مرد نيکوکار که منتظر چنين فرصتی بود، همان سنگ را برداشت، بر فراز چاه آمد و بر سر وزير معزول کوبيد.
وزير گفت تو کيستی و اين چه بود که بر سر من زدی؟
مرد گفت: من آن کسم که فلان روز سنگ بر سر من زدی و اين نيز همان سنگ است.
گفت: اين چندين وقت کجا بودی؟
گفت: پيش از اين از جاهت می‏ترسيدم، اکنون در چاهت ديدم.

ناسزايی را که بينی بخت يار *** عاقلان تسليم کردند اختيار

باش تا دستش ببندد روزگار *** پس به کام دوستان مغزش برآر

منبع: برگرفته از گلستان سعدی

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

چرا خران مرا به کار گرفته‏ای؟!

طلحک درازگوشی چند داشت. روزی سلطان محمود گفت: درازگوشان او را به کار بگيرند تا او چه خواهد گفت.
طلحک با ناراحتی پيش سلطان آمد تا شکايت کند. سلطان فرمود: او را راه ندهند.
طلحک به زير دريچه‏ای رفت که سلطان نشسته بود و فرياد کرد.
سلطان گفت: او را بگوييد که امروز بار (به حضور پذيرفتن مردم توسط شاه/ملاقات با شاه) نيست.
طلحک گفت: ای نادان! اگر امروز بار نيست، پس چرا خران مرا به کار گرفته‏ای؟!

منبع:
کليات عبيد زاکانی

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

پشته پياز

يکي در باغ خود رفت. دزدی را ديد که پشته‏ای پياز جمع کرده و بسته بود. گفت: در اين باغ چه کار داری؟
گفت: بر راه می‏گذشتم، ناگاه باد مرا در باغ انداخت.
گفت چرا پياز برکندی؟
گفت: باد مرا می‏ربود، دست در پيازها می‏زدم و آن‏ها از زمين بيرون می‏آمدند.
گفت: چرا پيازها بسته بندی شده؟
گفت: وا... من هم در همين فکر بودم که تو آمدی!

منبع:
کليات عبيد زاکانی