‏نمایش پست‌ها با برچسب عبید زاکانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عبید زاکانی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

جامه خاص سلطان محمود!

از بهر روز عيد، سلطان محمود خلعت هرکس تعيين می‌کرد. چون به طلحک رسيد، گفت: «پالانی بياوريد و به او دهند». چنان کردند.
چون مردم خلعت پوشيدند، طلحک آن پالان به دوش گرفت و به مجلس سلطان آمد، گفت: «ای بزرگان! عنايت سلطان از اينجا در حق بنده معلوم کنيد که شما همه را خلعت از خزانه فرمود دادن، اما به من لباس خاص خود را داد».

منبع:
کلیات عبید زاکانی

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

پروردگارا، بلا، وبا و علا را برانداز!

در مازندران مردی ستم پیشه به نام «علا» حکم می‌راند. خشکسالی روی نمود. مردم به استسقا بیرون رفتند. چون از نماز فارغ شدند، امام بر منبر، دست به دعا برداشت و گفت: پروردگارا، بلا، وبا و علا را برانداز!

منبع:
رساله دلگشا - اثر: عبید زاکانی

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

چرا خران مرا به کار گرفته‏ای؟!

طلحک درازگوشی چند داشت. روزی سلطان محمود گفت: درازگوشان او را به کار بگيرند تا او چه خواهد گفت.
طلحک با ناراحتی پيش سلطان آمد تا شکايت کند. سلطان فرمود: او را راه ندهند.
طلحک به زير دريچه‏ای رفت که سلطان نشسته بود و فرياد کرد.
سلطان گفت: او را بگوييد که امروز بار (به حضور پذيرفتن مردم توسط شاه/ملاقات با شاه) نيست.
طلحک گفت: ای نادان! اگر امروز بار نيست، پس چرا خران مرا به کار گرفته‏ای؟!

منبع:
کليات عبيد زاکانی

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

پشته پياز

يکي در باغ خود رفت. دزدی را ديد که پشته‏ای پياز جمع کرده و بسته بود. گفت: در اين باغ چه کار داری؟
گفت: بر راه می‏گذشتم، ناگاه باد مرا در باغ انداخت.
گفت چرا پياز برکندی؟
گفت: باد مرا می‏ربود، دست در پيازها می‏زدم و آن‏ها از زمين بيرون می‏آمدند.
گفت: چرا پيازها بسته بندی شده؟
گفت: وا... من هم در همين فکر بودم که تو آمدی!

منبع:
کليات عبيد زاکانی