‏نمایش پست‌ها با برچسب فخرالدین علی صفی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فخرالدین علی صفی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

شاعر و خواجه بخیل: بدان امید که بمیری و مرثیه‌ات نیز بگویم!

شاعری در مدح خواجه‌ای بخیل قصیده‌ای بگفت و برو خواند؛ هیچ صله نداد. یک هفته صبر کرد و اثری ظاهر نشد. قطعه تقاضایی بگفت و بگذرانید. خواجه التفات ننمود. بعد از چند روز هجو کرد، خواجه خود را به آن نیاورد. شاعر بیامد و بر در خانه او مربع بنشست. خواجه بیرون آمد و او را دید که به فراغت نشسته است. گفت: «ای مبرم بی حیا، مدح گفتی هیچت ندادم، قطعه تقاضا آوردی پروا نکردم، هجو کردی، خود را به آن نیاوردم، دیگر به چه امید اینجا نشسته‌ای؟»
شاعر گفت: «بدان امید که بمیری و مرثیه‌ات نیز بگویم!»
خواجه بخندید و او را صله نیکو بخشید.

منبع:
لطایف الطوایف - اثر: فخرالدین علی صفی

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

طالع بلند!

منجمی را بر دار کردند. کسی در آنجا از او پرسید که این صورت را در طالع خود دیده بودی؟
گفت: رفعتی می‌دیدم، لیکن ندانستم که بر این جایگاه خواهد بود!

منبع:
لطایف الطوایف - اثر: فخرالدین علی صفی

طبیب، گورستان و مردگان

طبیبی را دیدند که هرگاه به گورستان رسیدی، ردا بر سر کشیدی. از سبب آن پرسیدند. گفت: «از مردگان این گورستان شرم دارم، زیرا بر هر که می‌گذرم، شربت من خورده است و در هر که می‌نگرم، از شربت من مرده است!»

منبع:
لطایف الطوایف - اثر: فخرالدین علی صفی